|
خونه خاله
|
||
امسال از اوايل مهر ماه توي فكر سفر بودم، مثلا كيش كه تا حالا نرفته بودم كه يهو يك برنامه پيش بيني نشده پيش اومد و البته چيزي بود كه نميشد ازش گذشت ....
كنسرت فرامرز اصلاني و داريوش عزيز در دبی...
اين شد كه مقصد سفر تغيير كرد و به اتفاق دوستان كوله بار سفر به دبی رو بستيم و راهي شديم هرچند مرتب شدن همه مراحل سفر و بليت كنسرت و مرخصي خودمون يه جورايي دردسر ساز بود ولي به همه زحماتش مي ارزيد....
كنسرت يكشنبه شب ۱۵ آبان ۱۳۹۰ كه مصادف با عيد قربان بود در سالن شيخ رشيد برج تجارت جهاني دبي برگزار شد و صداي داريوش كه در سالن طنين انداز شد انگار ما رو جادو كرد،جادويي كه فكر مي كنم تا هميشه پايدار مي مونه....
اين عكس ها هم طبق معمول عكس هاي اين سفر ۴ روزه است كه كامل ترش رو همراه با توضيحات توي ((( سايت كلوب ))) مي تونيد ببينيد.
چند تا عكس هم از كنسرت ميگذارم كه مربوط ميشه به سايت راديو جوان،شب كنسرت ما دوربين همراه نبرديم چون گفته بودند اجازه نميدن ببريم داخل ولي بعضي ها آورده بودن.هر چند اگر هم ميبرديم من كه فكر نميكنم شرايط عكاسي كردن داشتم....
اين عكس ها براي همه دوستان عزيزي كه صداي داريوش و ترانه هاي زيباش بخشي از دنياي اونا رو ساخته..... دنيايي كه بعضي قسمتاش يك كوچه بن بسته،بعضي روزا پر از گلايه،اونايي كه دنبال ياور هميشه مومنشون كوه رو هم روي دوششون ميذارن ....



-------------------------------------------------------------------------------------------





کیک تولد خودم هم هنوز دست نخورده مونده، به هر حال تولد نی نی خیلی چیز ها رو میتونه تحت الشعاع قرار بده ....







اين ته فنجون قهوه تركي هست كه يه روز با بچه ها سر كار سفارش داديم و يكي هم نقش خانم فال بين رو ايفا كرد و چه چيزايي توي اين فنجون قهوه من كه نديد .... ![]()

در سفر مي ديدي
مرز يك واژه بي خاصيت است ......
نيمه مهرماه ۱۳۸۹ كه رفتيم سفر و برگشتيم، يك هفته بعدش مادربزرگ رفت سفر و ديگه برنگشت... اين عكسا رو ميخواستم تا چند روز بعد از سفر مرتب كنم و با توضيحات بذارم اينجا، ولي رفتن مادربزرگ حس و حال اين كارا رو هم با خودش برد ...
اين دفعه سفرمون طولاني بود و عكسهام - به لطف دوربين ديجيتال - خيلي بيشتر و آزادانه تر از قبل، از حدود ۷۰۰ تا عكسي كه توي ۱۲ روز سفر گرفتم يه تعدادي رو گذاشتم توي سایت کلوب و يه تعدادي رو هم اينجا ميذارم.











چهارشنبه سوری ۱۳۸۹
امشب چهارشنبه سوری بود، هنوزم هست البته، اینم که گاهی آدم -اونم کسی که اینجور رسم ها رو خیلی دوست داره- اصلا حوصله کارای مرسوم این شب رو نداره چیز تازه ای نیست ...
.......................................
چند روز پیش بالاخره آینه ای رو که میخواستم پیدا کردم، یه آینه مرصع کاری در دار با مهره های آبی :

این آینه منو یاد آینه جادویی توی قصه ها میندازه، اگه درست یادم باشه مثلا داستان هری پاتر که با داشتن آینه جادویی میتونستی کسی رو که دوست داری و اونم از این آینه ها داشت ببینی و باهاش صحبت کنی،
به این فکر میکنم که اگه این آینه هم جادویی بود، موقع باز کردن درش آرزو میکردم تصویر کی رو توش ببینم .... ؟ ![]()

بی تو و با توام هنوز
در به در نشان تو .....
مرگ مانند زندگی ، ضرب اهنگ ها، فصل ها و نمو خودش را دارد ....
مادر بزرگ عزیز ؛
چند روزی است دلتنگ نبودنت هستیم، دلتنگ جای خالیت در خانه ای که روزگاری پر بود از زندگی ... دلتنگ صدای سالخورده ات، دلتنگ موهای سپیدحنا بسته ای که شانه شان می زدیم....
مادر بزرگ ؛
به خاطر تمام شیطنت های کودکی مان، تمام زحماتی که بر دوشت داشتیم، به خاطر روزهایی که دوری راه نمی گذاشت به دیدارت بیاییم،به خاطر تمام جمعه هایی که منتظرمان بودی ، به خاطر تمام لحظه هایی که گذشت و می خواستی باشیم و نبودیم حلالمان کن؛
حلالمان کن که در روزهایی که ما هستیم و تو نیستی سخت دلتنگ بودنت هستیم ....

طلوع چهارشنبه
یک روز بعد از اینکه مادربزرگ را به خدا سپردیم ....

غروب سومین روز
مادربزرگ به دلیل ضعیف شدن چشمانش نور زیاد را دوست داشت،سفره اش را پر از شمع کردیم و تا خاموشی آخرین شمع بر سر سفره نشستیم ....

دلتنگت هستیم،خیلی .... ![]()
دیشب به افی گفتم برو واسه من فیلمای قدیمی و معروفو پیدا کن، ۲۴ ساعت هم بهت وقت میدم...
اولش این جوری شد :
بعد گفت مثلا چه فیلمی؟ منم همین جوری گفتم مثلا " ربه کا "
گفت پاشو بیا بگیر،دارمش
اونوقت من این شکلی شدم
... و این شد که ما امشب فیلم " ربه کا " رو بالاخره دیدیم. 
اینم یه قسمت از مکالمه بین آقای ماکسیم و خانم ماکسیم آینده توی این صحنه که هی با هم میرن گردش و خانم وان هوپر رو توی هتل دو در می کنند ![]()

- میدونین من دلم می خواست دستگاهی اختراع می کردم که خاطره رو نگه می داشت ، مثل عطر توی شیشه و این خاطره هرگز محو نمی شد و من هر وقت دلم می خواست می تونستم در بطری رو باز کنم و خاطره رو از نو تجدید کنم.
- چه لحظه به خصوصی از زندگیتو دوست داری حفظ کنی ؟
- تمامش رو، تمام لحظات رو. فکر می کنم برای این کار باید هزاران هزار بطری جمع کنم ...
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرآتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند ونه هوشم
حكايتي ز دهانت بگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست بگوشم
مگر تو روي بپوشي وفتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بدوشم
بيا بصلح من امروز در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مرا بهيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو موئي بعالمي نفروشم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چومن بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند ميننيوشم؟
براه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم
جمعه ، آخرین روز اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین روز اردیبهشت ۱۳۸۹ ، بعد از کار می خوام برم دیدن مادر بزرگ، خانه سالمندان، جایی که هر کس داستان خودشو داره و نگاه به تصویر خاموش این داستان ها در عصر خاموش جمعه خانه سالمندان(حتی اگه یک عصر بهاری باشه ) دل آدمو یه جورایی غصه ای می کنه ...
می خوام قبلش برم پیاده روی، در عصر آخرین روز اردیبشت، یک عصر بارونی ، هوا حسابی بوی توت و برگ های بارون خورده میده، قدم می زنم و موسیقی گوش می کنم، موسیقی آب، موسیقی باد، موسیقی برگ ها و سر آخر اینو :
دنیای این روزای من / هم قد تنپوشم شده / اینقدر دورم از تو که / دنیا فراموشم شده ...
نفس می کشم، از ته دل ، یک بار، دو بار، سه بار، تمام هوای اطرافم رو با بوی توت و برگ های بارون خورده در آخرین روز اردیبهشت می کشم توی ریه هام ...
می رم شیرینی فروشی، هوای همچنان ابریه ولی فعلا بارون نمیاد، کیک سیب می خرم و پاستیل میوه ای، برای مادر بزرگ... از در شیرینی فروشی که میام بیرون انگار یه رودخونه، یه آبشار یا شاید یه دریا رو گذاشتن توی آسمون و هلش دادن به طرف زمین ، بارون اونقدر زیاده که فقط می تونم یه تاکسی بگیرم ( البته کاملا خیس شده، هم من و هم تاکسی ) و خودمو برسونم خونه ... ![]()
-------------------------------------------------------------
سه شنبه بعد از یک ماه بالاخره آف داشتم، عصر مامان اونقدر از بودن من توی خونه متعجب بود و احتمالا خوشحال
که پیشنهاد داد همراهش برم پارک وکیل آباد،خودش که هر روز میره.گفت دوربینتو بیار و در حینی که من ورزش می کنم تو برو عکاسی،ما هم که از همه جا بی خبر... راه افتادیم.
به پارک که رسیدیم شروع کرد به نشون دادن تمام زوایای پارک به من ( آخه خیلی وقت بود اون طرفا نرفته بودم ) و کلا اصرار داشت که در حین این پارک پیمایی در مورد افزایش امکانات پارک،اینکه اینجا چقدر قشنگ شده،اینکه ورزش چقدر خوبه،اینکه منم باید بیام،اینکه دیگه چی باید اینجا بذارن،اینکه با دوستاش میاد اینجا و ..... صحبت کنه، ما هم که موظف بودیم به گوش دادن و تایید
خلاصه تا به خودمون اومدیم دیدیم داره شب میشه و تنها استفاده ای که ما کردیم حمل یک عدد دوربین Canon-SX20 بر روی شانه بوده....
ولی بالاخره تونستم چند تا عکس بگیرم و آخرش هم نشستم روی نیمکت های اطراف استخر پارک و تنظیمات دوربین رو یه کم چک کردم، آخه تازه خریدمش.
در نهایت هم حضور یک عدد قورباغه در پشت نیمکت باعث شد که کلا بی خیال نشستن و پارک بشم... یه آقایی هم همون دور استخر راه میرفت و آهنگای قدیمی رو با نی میزد،خیلی قشنگ بود به خصوص سلطان قلبهاش که محشر بود.![]()



این عکس هم به دلیل حرکت ناخواسته دوربین شکل گرفت،اسمشو گذاشتم :
" آشفتگی "

---------------------------------------------------------------------
اینم یک فنجان نسکافه داغ توی یک کافی شاپ آرام که من بودم و خودم و باز هم خودم ![]()

|
|